|
تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف گذر خواهد کرد در شب تیره و سرد تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است در تنم خرچنگیست که مرا می کاود خوب می دانم که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت ******** دوباره غم بر این دل سایه افکند نهال عمر من از ریشه بر کند شدم بیمار پرستارم غم امد شدم بیمار ملاقاتم تب امد + نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388 16:0 توسط Haji~khan |
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است چه باید بکنم گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده محنت ایام خردم کرده که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید پای در گل فرو مانده ورفتن محال نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد نه امیدی دارم نه دلبستگی آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم افسوس جانگدازی بر لب می نشانم و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد برایم دعا کنید . . + نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 19:26 توسط Haji~khan |
در سرزمین حیله ، جایی برای من نیست این شهر مه گرفته ،دیگر سرای من نیست در شهر دود و نیرنگ ، این کوچه های بد رنگ جز حیله من ندیدم ، از مردمان صد رنگ دلخسته ام از اینجا ، از این همه خیانت از این همه دروغ و نیرنگ بی نهایت اینجا سرای درد و ویرانی و جدایی ست من می روم از اینجا ، اینجا سرای من نیست با قایقی شکسته ، با موج بی کسی ها من می روم به شهری، در اوج بی کسی ها ********* من از بودن در این هستی،از این دنیا گریزانم اسیرم در بیابان و ره رفتن نمیدانم ز رنج زندگی نالان،سوار قایق یاسم به سوی هیچ میرانم من آن بیهوده بارانم که باریدم به شورستان در این بارش چه شد حاصل به جز خار بیابانم + نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 0:0 توسط Haji~khan |
آن قدر زجر کشیدم زجهان سیر شدم / صورت گرچه جوان است ولی پیر شدم چو رخت خویش بر بندم از این خاک همه گویند با ما آشنا بود و لیکن هیچ یک کس ندانست کین مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بو د ******* بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 21:21 توسط Haji~khan |
گویند : خدا همیشه با ماست . . . ای غم نکند خدا تو باشی ! آه ای زندگی منم که هنوز می گویم سلام کسی جواب نمی دهد پس خدا نگهدار می گویم شاید از سر اتفاق کسی دستهایش تکان بخورد + نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 20:22 توسط Haji~khan |
|
| |||||