|
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است چه باید بکنم گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده محنت ایام خردم کرده که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید پای در گل فرو مانده ورفتن محال نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد نه امیدی دارم نه دلبستگی آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم افسوس جانگدازی بر لب می نشانم و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد برایم دعا کنید . . + نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 19:26 توسط Haji~khan |
در سرزمین حیله ، جایی برای من نیست این شهر مه گرفته ،دیگر سرای من نیست در شهر دود و نیرنگ ، این کوچه های بد رنگ جز حیله من ندیدم ، از مردمان صد رنگ دلخسته ام از اینجا ، از این همه خیانت از این همه دروغ و نیرنگ بی نهایت اینجا سرای درد و ویرانی و جدایی ست من می روم از اینجا ، اینجا سرای من نیست با قایقی شکسته ، با موج بی کسی ها من می روم به شهری، در اوج بی کسی ها ********* من از بودن در این هستی،از این دنیا گریزانم اسیرم در بیابان و ره رفتن نمیدانم ز رنج زندگی نالان،سوار قایق یاسم به سوی هیچ میرانم من آن بیهوده بارانم که باریدم به شورستان در این بارش چه شد حاصل به جز خار بیابانم + نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 0:0 توسط Haji~khan |
آن قدر زجر کشیدم زجهان سیر شدم / صورت گرچه جوان است ولی پیر شدم چو رخت خویش بر بندم از این خاک همه گویند با ما آشنا بود و لیکن هیچ یک کس ندانست کین مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بو د ******* بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 21:21 توسط Haji~khan |
گویند : خدا همیشه با ماست . . . ای غم نکند خدا تو باشی ! آه ای زندگی منم که هنوز می گویم سلام کسی جواب نمی دهد پس خدا نگهدار می گویم شاید از سر اتفاق کسی دستهایش تکان بخورد + نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 20:22 توسط Haji~khan |
تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است تنهاییم را باتو قسمت گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که میتوانم تو را بر سفره هفت سینم بنشانمد بنشینی غمی نیست
خدایا ناله ام از درد و غم نیست کدامین را بگویم،غم که کم نیست فلک با من مکن اینگونه بازی خدا داند که شادی در دلم نیست مرا با غم رها کن تا بسوزم ز غم هایی که دادی یک شبم نیست مرا از راه عشقم بر مگردان که ترس عاشقان از پیچ و خم نیست دگر آن عاشقی هم بچه بازی است دگر، آن بچه بازی هم سرم نیست مگر این جسم من خالی روح است برای مردنم هان یک قدم نیست خدا را یک شبی با درد خواندم که سیرم از جهانت،طاقتم نیست صدای ساز دل نا کوک کردم که رفتند و کسی دورو برم نیست سرودم شعر خود با اشک و زاری اگر هم شاعری در این تنم نیست + نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388 11:30 توسط Haji~khan |
|
| |||||